قسمت و دیگر هیچ!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در حال حاضر که این پست را برای طاماتیان می نویسم، تقریباً ساعات آخر شب جمعه است. در همین لحظات مبارک است که اصوات و انوار قبیحه ای از مجلس گناه خانه روبرویی روح ما را نوازش می دهد! واقعاً چه همتی دارند اینها! به شب زنده داری شان حسودی ام می شود! ساعتی پیش پلیس را ندایی دادیم که وا اسلاما و وا انقلابا، بیایید جمعشان کنید! اسمم را پرسید و بلافاصله آمدند، بوقی درکردند، چراغ قرمزی چرخاندند و دقایقی ساکتشان کردند (بخوانید ...شان کردند!) اما گویا مراسم ادامه داشت. این بار با آب و تاب بیشتر ماوقع مجلس عیش را برای پلیس مهربان تعریف کردم اما دیگر نیامدند که نیامدند... بگذریم...

 

ماه هاست که از تأهل خوشبخت کننده ما می گذرد! گاهی فکر میکنم که هنوز قدر نعمتی که نصیبم شده را نمیدانم و گاهی نگرانم که نکند شکرش را به خوبی به جا نیاورده باشم. دعا میکنم که نعمت تأهل نصیب همه رفقای عزب قدیم و حالمان شود و انشاءالله حداقل جزو گروهی که شیطان ایشان را از ازدواج هراسانده است نباشند.

 

 

 

در باب زندگی مشترک حرف بسیار است و مجال کم. فعلاً همین بس که هر چه بیشتر از ازدواج می گذرد بیشتر به این باور میرسید که همه چیز قسمت است و قسمت! به مرور به این نتیجه میرسید که درصد بالایی از اخلاقیات و رفتارهای طرفین جز در خود زندگی مشترک کشف نمی شود. بسیاری میگویند: «چه معیارهایی بود که من و او هیچ وقت بررسی نکردیم و یا اصلاً نمیتوانستیم آن را بیابیم و این خدا بود که هوایمان را داشت و انتخاب ما را از صالحان قرار داد.» و البته تلاش ما در جهت شناخت، در یاری خدا هم بی اثر نیست. اما به هر حال بوده اند کسانی که قسمتشان همسر صالح نبوده و در واقع خدا ایشان را از این جهت مورد امتحان قرار داده است. و اتفاقاً بوده اند کسانی که از این امتحان با سربلندی بیرون آمده اند و خدا از باب تحمل بدیهای همسرانشان بر درجات الهیشان افزوده است. همچنان که درباره برخی علمای مشهور این زمان ما همین داستان نقل شده است. پس به قول استاد پناهیان دعا کنید که خدا امتحان زندگیتان را همسرتان قرار ندهد...

 

سعی میکنم غیبت چندماهه را جبران کنم. راستی من باب وظیفه عارضم اگر هنوز مستند «یزدان تفنگ ندارد» را ندیده اید، حتماً تماشا کنید.

 

یا علی

/ 18 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موسيقيدان مسلمان

بسم رب الشهدا و الصدیقین با سلاح دشمن به جنگش شتافتم بی تجربه و سر گردانم لطفا مرا راهنمایی کنید سری به من بزنید لطفا با رپ اسلامی در التزام رکابم خاک پایتان سرمه چشم التماس دعا

من

جبران شد غیبت چند ماهه!!! خیالتان راحت...

همین نزدیکی ها

|,--<| به سراغ من اگر می آیید. پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من سروده سهراب سپهری _"_.,<__<"

.

انگار شما هم مثل بقیه اید از همان دسته که تا خودشان بی درد میشوند درد بقیه را هم فراموش می کنند و کلاَ‌ بی خیااااااااااااااااااااااااال تاریخ آخرین آپدیت نشان حرفم

همین نزدیکی ها

.||::: دير زمانی است روی شاخه اين بيد مرغی بنشسته كو به رنگ معماست نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی چون من در اين ديار، تنها، تنهاست گرچه درونش هميشه پر زهياهوست، مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف، بام و در اين سرای می‌رود از هوش. راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا، قالب خاموش او صدايی گوياست. می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار، پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست. رسته ز بالا و پست بال و پر او زندگی دور مانده: موج سرابی سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار پرده ديوار و سايه: پرده خوابی خيره نگاهش به طرح خيالی آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست دارد خاموشی اش چون با من پيوند، چشم نهانش به راه صحبت كس نيست ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ: آنچه نيايد به دل، خيال فريب است دارد با شهرهای گمشده پيوند: مرغ معما در اين ديار غريب است سروده سهراب سپهری _::|_:_;>-

هجدهمین سالگرد فاجعه خونین افشار

_- بـاز دســـت آشــــنـــایـی غــــارت گـــــلـــــزار کــــرد آتـــشـــی را در بســـــاط گــــلشـــــن ایـثـــــار کــرد باد تنــــدی بـــر بهــــــار آرزو یــــــازیــــــــد دســــــت وحشـــــت پایــــــیز را با فتــــــنـــه ای تـــکــــرار کرد دیـــده نرگــــس دریغـــا خون فشــــان شــد در بـهـــار بلبــل غــــمــــدیده تا که نـــــاله هــــــای زار کـــــــرد کوهســـاران، ســوگوار و جویــــباران، غم بــــــــدوش جغذ شــــوم شـــام وحــشت در چشــم دربـــــار کـرد ســرو را قامت شکــــست و سبزه در خون خفــــت باز خیـــــــل آفت گســــتری ، چون طــــــرح نکبـت بار کرد فصـــل مـــرگ مرغـــزار و موســــم غارتگــری اســت دزد مصـــــحفدار بنــگـــــــر، باغـــــــبان بــــردار کــــرد |:_>

به سراغ من اگر می آیی...

_:::"":_ رنگي كنار شب بي حرف مرده است. مرغي سياه آمده از راههاي دور مي خواند از بلندي بام شب شكست. سرمست فتح آمده از راه اين مرغ غم پرست. در اين شكست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صداي مرغك بي باك گوش سكوت ساده مي آرايد با گوشوار پژواك. مرغ سياه آمده از راههاي دور بنشسته روي بام بلند شب شكست چون سنگ ، بي تكان. لغزانده چشم را بر شكل هاي درهم پندارش. خوابي شگفت مي دهد آزارش: گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب. در جاده هاي عطر پاي نسيم مانده ز رفتار. هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست نقشي كشد به ياري منقار. بندي گسسته است. خوابي شكسته است. روياي سرزمين افسانه شكفتن گل هاي رنگ را از ياد برده است. بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد: رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است. سروده : سهراب سپهری "|

فرزندان اندوه...

-./ « شما فرياد ما را نمی ‌شنويد ، چه‌ هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است، و با ماده سخت سالها بی‌اعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است که در دلهای حقير جای گيرد ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و حقيقت بر سر مردم می ‌بارد » . . . . جبران خليل جبران :---"

یک وبلاگ نویس

<:-||/ در تاريكي بي آغاز و پايان دري در روشني انتظارم روييد. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد. سايه اي در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد. پس من كجا بودم؟ شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي بودم كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت. سروده : سهراب سپهری .:_/,"|".-

سلیمان

سلام لطفا لینک نشریه رو توی وبلاگت بذار